تبلیغات
نیمه پنهان ماه
دیر کردی نیمه عاشق ترم را باد برد...
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

مطلب رمز دار : ...

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نوشته شده توسط :...
دوشنبه 29 آذر 1395-01:24 ب.ظ
نظرات() 

مطلب رمز دار : ...

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نوشته شده توسط :...
دوشنبه 18 دی 1396-12:02 ق.ظ
نظرات() 

جاست فور همینجوری

پس فردا امتحان دارم حوصله خوندن ندارم

آلودگی هوا شده قوز بالا قوز
فقط زمستونا و پاییز از شر حساسیت خلاص میشدم
که به لطف آلودگی الان هم بهش مبتلام
دل نگرانم بات نمیدونم وای؟؟
از دوره فیزیوپات خوشم نمیاد، یه جوریه
بسییییییییییییییییییییییییییییی جوش جوشی شدم
از خودم بدم میاد اینجوری 
دیروز داشتم به یه چیزی فکر میکردم تقریبا به نتیجه رسیدم
خوبه که کمد داریم تو دانشگاه


تحمل میکنم غیبت ماه رو 
میدونم ...


شکرت خدایا بابت داده و نداده ت


نوشته شده توسط :...
شنبه 9 دی 1396-08:57 ب.ظ
نظرات() 

قصه های من و پزشکی اجتماعی :/

به چه زبانی باید بگم من از گروه پزشکی اجتماعی متنفررررررررررررررم

از درساشون متنفررررررررررررررم
خیلی بده خیلییییی
فردا امتحان آمار داریم
آی آلله
دعا کنید برایمان
وبلاگ جان لطفا کار کن
خداجانم کمک کن خوب بدیم امتحانمونو



نوشته شده توسط :...
شنبه 2 دی 1396-09:20 ب.ظ
نظرات() 

کورس قلب

ای وااااااااااااااااااااااااااااااااای

یازخ شدم

امتحان قلب دارم

هیچی نخوندم

نه خوندم ولی خوب نخوندم

کم میگیرم

به جهنم

البته اومدم اینجا بنویسم که کم نگیرم

اما گویا اینجا کار نمیکنه

دفعه پیش که کار نکرد

امیدورام اینبار اثر داشته باشه

بسی محتاج دعای دوستان

برای دونفر



نوشته شده توسط :...
پنجشنبه 11 آبان 1396-11:28 ق.ظ
نظرات() 

هویجوری

امممممممممممم

از چی بنویسم؟؟؟
آهان عینکی شدم 
یه کوچولوها ولی خب شدم دا
در راستای عینک یه بار یه متن نوشته بودم 
الان نمینویسم حوصله شو ندارم
بعدا میام می نویسم



پنجشنبه امتحان قلب دارم
حوصله شو ندارم
استادا چرت و پرت گفتن فقط
کتاب هم سخته
من نمیخواااااااااااام دکتر بشم آقا 
نمیخوام



یه هفته س نرفتم دانشگاه
آی وانت تو گو تو دانشگاه



ث جانم قراره بهم یه چیزی نشون بده
بسی مشتاقم ببینمش
ولی گفته زود ازت پسش میگیرم
آخه چرا؟؟؟
آی ام فضول
کاش زود پنجشنبه بشه
هرچند قراره امتحانم داغون بشه
اه
به درک



بعد اینکه هش زاد


نوشته شده توسط :...
چهارشنبه 10 آبان 1396-01:14 ق.ظ
نظرات() 

از یه جایی به بعد...

مکانیسم پمپاژ قلب رو میدونین دیگه؟

کل بدن به دهلیز راست از اونجا به بطن راست
ریه بعدش دهلیز چپ, بطن چپ از اونجا هم به کل بدن
هی این چرخه تکرار میشه
انقدر تکرار میشه تا سلولا نیازشون به اکسیژن و مواد غذایی تامین بشه
ته تهش وقتی این سیستم از کار بیفته آدم از پا درمیاد
شاید اگه کمبود مزمن باشه همون لحظه آدم نمیره
اما کلی زجر میکشه خیلی
حالا فکر کن یه نفر بیاد دقیقا بشینه تو بطن چپت
هی قلبت اونو پمپاژ میکنه به کل بدنت
نیاز تک تک سلولاته
اگه نباشه میمیری
اگه یه وقت از دستش ناراحت بشی میاد تو ریه تصفیه میشه
باز برمیگرده میره تو بطن چپ و دوباره...
اگه خون به سلول ها نرسه بافت ها با یه مکانیسمایی
رگ هارو گشاد میکنن
اگه کم بشه اون آدم اگه نباشه
سلول هات بیشتر از همیشه میخوانش
هی رگات گشاد میشن تا اونو بیشتر به سلول هات برسونن
از یه جای زندگی به بعد با خون و اکسیژن خالی نمیتونی زندگی کنی
باید یکی باشه که بشینه تو بطن چپت
که برسه به همه سلولات
که نذاره کم بیاری
که ارست نکنی
که نبازی زندگیتو
از یه جایی به بعد...


نوشته شده توسط :...
شنبه 29 مهر 1396-02:26 ب.ظ
نظرات() 

هرچیز که در جستن آنی, آنی

خیلی وقته هیچی ننوشتم

دلم نوشتن خواست یهو
از چی بنویسم؟؟؟

آهان فیزیوپاتی دوره بس مزخرفی است
یه ماه گذشته اما من هنوز عادت نکردم
حس درس نیس اصلا
با اون امتحان سمیو اعجوبه هم که دیگه امیدی به معدل نیس
پس بی خیال کلا
از این به بعد برای دل خودم میخونم با



دیگر اینکه داشتم با آبجی معصومه حرف میزدم
داره نی نی دار میشه
آی ام بسیییییی ذوق مرگ
جینگیل جینگیل



کلا این پست جاست فور دیلخوشلوخ بود


نوشته شده توسط :...
شنبه 29 مهر 1396-02:19 ب.ظ
نظرات() 

فیزیوپاتی

فردا اولین امتحان فیزیوپاتی رو برگزار میکنیم

آی ام خرافاتی
هیچی نخوندم
اومدم بنویسم شاید خوب دادم امتحانمو دی:
سمو بی مزه است


نوشته شده توسط :...
چهارشنبه 12 مهر 1396-08:56 ب.ظ
نظرات() 

قاصدک

داشتم خونه رو جارو میکردم

یه قاصدک دیدم زیر میز
تا اومدم ازش بپرسم
قاصدک، هان چه خبر آوردی؟؟؟
که حداقل بشینم با اون حرف بزنم
جارو حسودیش شد گویا
و در یک چشم به هم زدن قاصدک از همه جا بیخبر رو بلعید
و لیلا موند و حوضش
نکنه جدا قاصدکه خبر داشت برام؟؟
چرا زیر میز قایم شده بود؟؟؟
شاید اونم مثل خودم بود
دلش تنهایی میخواست
شایدم دلش هم زبون میخواست
نمیدونم


رسما کوزت شدم
خانم تناردیه امر فرمودن تا فلان کارو نکنی حق کتاب خوندن نداری
چه وضعشه آخه؟ ؟؟


همش خوابم میاد
انقدر آنتی هیستامین میخورم، همش منگم



هفته پیش همین ساعت آخر آزمون بود
حالم خوب بود که دیگه تموم شد 
چه میدونستم قراره زلزله بیاد
مهم نیس
خداجانم همین که تو هستی بسمه


تاوان عشق را دل ما هرچه بود داد...


نوشته شده توسط :...
پنجشنبه 9 شهریور 1396-12:23 ب.ظ
نظرات() 

مطلب رمز دار : باختی...

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نوشته شده توسط :...
دوشنبه 6 شهریور 1396-04:06 ب.ظ
نظرات() 

مطلب رمز دار : آدمک خر نشوی...

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نوشته شده توسط :...
شنبه 4 شهریور 1396-11:44 ب.ظ
نظرات() 

مطلب رمز دار : لیلا که شدی حال مرا میفهمی...

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نوشته شده توسط :...
شنبه 4 شهریور 1396-08:12 ب.ظ
نظرات() 

lili

عاشق چایی بود ؛ و اگر یک سوم از عشقش به چای را میگذاشت داخل یک جعبه مقوایی کوچکِ ناقابل و به من هدیه میداد ،خوشبخت ترین آدم های روی زمین بودیم ...

من حتی به هدیه بدون جعبه اش هم راضی بودم ، بدون جعبه مقوایی ، بدون کاغذ کادو ، و بدونِ کوچک ترین تشریفات ....

آدم های احمق خیلی وقت ها به بودن های بی کادو ، بی جواب سلام ، و بی عشق هم راضی هستند ....

احمقند دیگر ...

من هم یکی از همان احمق ها ...

اسمش لیلا بود ...

صدایش میزدم لیلی ...با همان غلظت مغزخورِ موزیکِ Aaron-U-Turn lili ؛

که همیشه روی ابتدایش گیر میکردم ، لیلی ...لیلی ...لیلی ...تا جایی که اگر نشانه گر پلیر زبان داشت سرم داد میکشید و میگفت :"بردار اون انگشت لعنتیتو ...چقدر بر میگردی عقب ...!"

خیلی وقت است به آن ترک هیولا گوش ندادم ...هیولا از آن جهت که خاطرات را مثل چکش میکوباند توی کله ام ...و دیوانه وار در گوشم داد میزند "Lili "...

لیلا همیشه قبل از کلاس هم چای مینوشید ، میخندید و چای مینوشید ، شاید همین خنده هایش باعث شد من هم به خاطرش با اینکه از چای بدم می آمد یک لیوان چای بگیرم دستم و به زور بنوشم ...دقیقا روبروی سِلف ...حتی بعضی وقت ها میشد اگر دیر میرسیدیم ،باهم میرفتیم سلف ،هر دو یک لیوان میگرفتیم دستمان و با همان لیوان ها میرفتیم سر کلاس؛ ...بعد با خنده شیطنت آمیزی برای اینکه استاد متوجه نشود قایمش میکردیم پشت کتاب هامان ...آخر سر هم همان دو لیوان کاغذی میشدند کاغذ های نامه ...بین من و لیلا ...؛

پرشان میکردیم از نقاشی و حرف های چرت و پرت ...الان می گویم چرت و پرت ، چون حالا واقعا میبینم چیزی جز چرت و پرت نبود ...! اما آن زمان ها شاید بار ها همان حرف های روی لیوان را توی ذهنم مرور میکردم ، و اینبار به جای نشان گر پلیر آهنگ lili ؛لیوانِ توی ذهنم زبان باز می کرد و میگفت :"جان همون لیلی ، بس کن " 

مدت ها گذشت ، و هر دو بعد از اتمام درس شدیم دوتا وکیل دسته گل ...

با زحمت زیادی توانستم یک دفتر وکالت برای هردویمان تاسیس کنم ،

من دفتر سمت راست بودم ، 

لیلا دفتر سمت چپ ،

همیشه میگفت "مرد باید سمت راست باشه ، دفتر بزرگ تر هم مال خودش ..." و من هربار بعد از شنیدن این حرف از زبانش با اشکِ شوق توی چشم هایم آرام میگفتم : "خیلی مخلصیم خانم وکیل ...خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی ..."

در آخر هم یک استکان چای میریختم و هر دو از همان میخوردیم ...

حیف که این مخلصم ها زیاد اثر نکرد ، و تقریبا دو سال بعدش حالا ما خودمان در دادگاه خانواده موکل بودیم ....

هنوز قدم های آخرش یادم مانده ، 

ترق ؛ ترق ، ترق ....مثل تیک تاک ساعت ...هر وقت به تیک تاک ساعت دقت میکنم آن روز جهنم مثل توپ فوتبالی که به صورت دروازه بان بی حواسی بخورد ، پرت می شود توی صورتم 

حتی امضای کج و کوله اش روی صفحه توافقنامه دادگاه هم توی چشم هایم پیاده روی می کند ...

بعد از جدا شدنمان من در کنار وکالت یک فروشگاه اختصاصی چای هم زدم ...فقط چایی بود ...از اول تا آخر ...و هر روز آرزو می کردم کاش لیلا بود و تمام قفسه ها را برایش دم می کردم ...می نوشید و می خندید ...از جنس همان خنده های جلوی سِلف ...!

چای فروشی "لیلا" یک صندوقچه نارنجی رنگ انتقادات و پیشنهادات داشت که اگر یادم می ماند هفته ای ، دو هفته ای ، یا نهایتا ماهی یک بار بازش می کردم و خاک هایش را می تکاندم ..! یک روز جمعه وقتی داخل مغازه مشغول مرتب کردن بودم نامه ای را دیدم که بعد از مدت ها صندوقچه نارنجی رنگ را پر کرده بود ....؛ 

یکی از مشتری هابرایم نوشته بود ! :

"چایی رو اگر داغ بخوری ، دهنتو میسوزونه ، و اگه سرد بخوری دلتو میزنه ...عشق دقیقا مثل چایی میمونه ، ماها بلد نیستیم کی بنوشیمش ...یا اونقدر داغ عاشق میشیم که تب می کنیم و میمیریم ، یا اونقدر سرد دیوونه میشیم که یخ میزنیم و میفتیم ...اما با تمام این حالت چایی برای آدم از آب هم واجب تره ، و من حالا در آرزوی دوباره نوشیدن اون چایی هستم که نه گرم بود ، نه سرد ...خودم سردش کردم ....

کاش میدونست سالها به خاطرش وانمود کردم که عاشق چایی ام ...دقیقا بعد از خوندن یکی از متناش که نوشته بود ، چایی یعنی عشق ..

برای من نوشته بود ...و ما سالها به خاطر هم وانمود کردیم عاشق چایی هستیم ....بدون اینکه بفهمیم هردومون باهم ازش متنفریم ... :) "


زیر نامه هم نوشته بود "lili " 

:)


#سید_طه_صداقت 

#لیلای_ردشده

#یک_لیوان_آب_یخ 

سید طه صداقت



شخصا زیاد اهل چای نیستم
باشه میخورم، نباشه هم مهم نیس
چایی که میخورم یاد کسی میفتم
ترجیح میدم دیگه هیچوقت چایی نخورم
اما اینو خیلی دوس داشتم
متنایی که دوس دارم رو ستاره دار میکنم حتما
تاریخش رو نگاه کردم
سه خرداد
روز مزخرفی بود
خیلی
آخرین روزی بود که مادربزرگم رو دیدم
تابستون پارسال مزخرف بود، تابستون امسال مزخرفتر
چرا هرچی میگذره زندگی بی مزه تر میشه؟؟؟
چی شد از اتم هیدروژن پارسال رسیدم به اینجا؟؟؟
نفهمیدم چی شد
نوشتن، نوشتن، نوشتن
تنها ابزارم برای تسکین روحم
بیخیال، بیخیال، بیخیال
کلمه بیخیال کم کم داره جای کلمه به درک رو میگیره
هرچند درهرحال هیچکدوم نمیتونن ...
به درک



نوشته شده توسط :...
شنبه 4 شهریور 1396-12:27 ق.ظ
نظرات() 

مطلب رمز دار : پایان ...

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نوشته شده توسط :...
پنجشنبه 2 شهریور 1396-10:21 ب.ظ
نظرات() 

بعد از امتحان نوشت

خداروشکر امتحانم خوب بود

راضیم از خودم
هرچند خیلییییییییییی بهتر میتونست باشه اگه دوهفته 
آخر رو ول نمیگشتم
ولی خب مهم نیست
مهم تموم شدنش بود که شد
جدا خسته شده بودم
بیشتر از خودم استرس دوست جان رو داشتم
مردم تا تونستم راضیش کنم بیاد امتحان بده
تقریبا ده روز، هرشب چک میکردم که چی خوندی، چیکار کردی
بعدشم ارسال پالس های مثبت انرژی
روزایی که خودم شدید نیاز به انرژی داشتم
خداروشکر هزار بار که دوست جان هم خوب داد
بیشتر از خودم برای دوست جان خوشحالم
هرچند خوشحالی چند دقیقه ای بیش نپایید و کوفتم شد


مگه داریم اتفاق باحالتر از خوردن طالبی بستنی با دوست جان هات؟؟؟

حیف شد قرار بود دوست جان بیاد شب باهم بمونیم، کنسل شد، اه
کاش پیشم بود الان
شدید نیاز دارم بهش
خوبه کسی نیس که الان حالمو ببینه
هرچند حساسیت هرچیش هم بد باشه 
اینکه قیافه آدم رو شبیه گریه کرده ها میکنه خوبه
میخوام سرم رو بکنم بندازم دور
عجییییب درد میکنه تمام بافت های کله م



من همانم که شروعش کردی، نکند دل بکنی دل ندهی بی سر و سامان بشوم


نوشته شده توسط :...
پنجشنبه 2 شهریور 1396-10:10 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3